لالایی بارون
مثل باران باش و رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن
آمدن خوردن خزیدن آرمیدن نیست آن چیزی که ما را می کند وقف " دویدن " این دل افسرده من آرزو دارد " تپیدن " متاسفانه نتیجه همزیستی انسان و طبیعت چیزی جز نابودی و اغتشاش در طبیعت و محیط زیست نیست. امیدوارم روزی برسه که دیگر نگران زمین نباشیم..... حال زمین اصلا خوب نیست! امروز کتاب " جاودانه ها" گزیده آثار جبران خلیل جبران را می خوندم که فصلی از این کتاب درباره محیط زیست و طبیعت است. فکر می کنم بی مناسبت نباشه در هفته منابع طبیعی گوشه ای از گفته هایش را بنویسم. و جويبار پاسخ گفت : " زيرا ناگزيرم به شهری بروم که در آن آدمی مرا خوار می شمارد، نوشيدنی های ديگر را به من ترجيح می دهد، مرا رفتگر زباله هایش می سازد، خلوصم را می آلايد و شفافيتم را تيره می سازد ". شنيدم پرندگان اندوه می خوردند، پرسيدم : " پرندگان زيبایم، چرا میگریید؟ ". یکی از آنها نزدیکتر پرید و بر نوک شاخه ای بلند نشست و گفت : " به زودی فرزندان آدم با جنگ افزار های مهلک خود به این مزرعه می آیند. با ما می جنگند ، گویی دشمنان خونی آنانیم. ما اکنون همدیگر را بدرود می گوییم، زیرا نمی دانیم که کدامین مان از خشم آدمی جان سالم به در می برد. هر کجا می رویم مرگ در تعقیب ماست". در این هنگام خورشید از پشت قله ها بالا آمد و نوک شاخه ها را با تاجی از طلا زر اندود کرد. این زیبایی را تماشا کردم و از خود پرسیدم:" چرا آدمی باید آنچه را که طبیعت بنا کرده است، ویران کند؟" . تو "من" هستی ای زمين، تو "من" هستی. اگر برای وجود من نبود، تو هرگز نمی بودی. پرنده بر شانه های انسان نشست ، انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم ، تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت: من فرق درخت و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود. آن وقت خدا برا شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین وآسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی؟ انسان دست بر شان هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!!! عرفان نظر آهاری-چلچراغ ------------------ ای خدا ....... من بال هایم را گم کردم سلام بر تو ای رسول مهربانیها سلام بر تو که بر تنهایی علی گریه کردی خدا را با نام فاطمه یاد کردی بر غربت حسن مویه کردی و برای حسینت روضه خواندی ........ و ای آنکه در آخرین لحظات عمرت نگران امتت بودی مقدمت گل باران امروز خندیدم امروز به همراه دوستانم بلند خندیدم هیچ کس نفهمید ... هیچ کس نفهمید ..... تمام مدت آهسته گریه می کردم حتما خــــــــــدا فهمید... پس چرا نگاهم نکرد ! -------------- بي قرارم امشب ... لخته گوشتی را که نمیدانیم چیست و نمی توانیم درست تشریحش کنیم دلش نام گذارده ایم! آن را جایی پاک و مسکن پرستش خدا و محبوب و صندوقچه اسرارش می نامیم. اگر نقاش توانگر و استادی منظره بدیعی از این تشبیه ما تهیه کرده و آن را از نور الهی روشن سازد و چنان مجذوبیتی بدو بخشد که بی اختیار در برابرش زانو زنیم باز به آن درجه و مقام دل یعنی آنجایی که رحمت خداوندی و عشق ابدی در آنجا با امانت گذاشته شده است نخواهد رسید. این دل کوچک هدف هزاران درد، امید، عاطفه، فراق، یاس و پرستش و صدها رموز طبیعت است. چگونه است که با آن همه ظرفیت متلاشی نمی شود تا بشر را از احساس رنج و مشقت، سرور و مسرت، راحتش کند. اما خدای یکتا قطره سوزان و درخشنده تر از ستاره ای در آنجا به امانت نهاده تا در موقع غم و شادی از آسمان دل بصورت بارانی شفاف ولی پرحرارت و سوزان لرزان بر گونه ها بچکد و اندکی از آلام درونی را با خود بدانجایی که اسرار بشر به امانت نهاده می شود حمل نماید. و من از دانه های درخشنده و شور اشک دلم که از آسمان آن بر گونه ام می چکد اسرارها و حکایتها بیاد دارم که یگانه مونس و همدم شبهای پردرد و اندوه و عشق و امید انتظار وصال من بوده اند. این قطرات که در قبال بی اعتنایی، تمسخر و فراموشی بی عاطفه ترین دلربایان عالم افشانده شده است در نزد من بسی عزیز است و من به آنها احترام می گذارم. آیه ی ۴۱ سوره یس: و برهان دیگر آن که ما نژاد بشر را در کشتی پر باری سوار کردیم. صلب پدر همان کشتی پربار بوده که هزاران نفر قابلیت آمدن به هستی را داشته اند. اما لطف خدا شامل کسی می شود که هم اکنون نطفه شده و اجازه دارد پا به دنیا بگذارد.پس هر لحظه و هر ثانیه باید شکر خدا را به جا آوریم که از بین تمام مسافران کشتی به ما رحم کرده و اجازه داده تا وارد دنیا شویم و سپس به تکامل برسیم.... آری خدا ما را انتخاب کرده... بیاد آر آن گاه که پرورگارت فرشتگان را فرمود: که همانا من در زمین خلیفه ای خواهم گماشت. گفتند: پروردگارا آیا کسانی را خواهی گماشت که در زمین فساد کنند و خون ها ریزند؟ و حال آنکه ما خود تو را تسبیح و تقدیس می کنیم. خداوند فرمود:من چیزی از اسرار خلقت بشر می دانم که شما نمی دانید. آری ... تو منزلتی خاص نزد خداوند داری. تو کسی هستی که می توانی خلیفه و وصی او در زمین باشی و کارهایی بکنی که فرشتگان از انجام آن عاجزند. تو یک بار به دنیا می آیی تا بر هدف آفرینش زندگی کنی و این یک بار ، فرصتی است که جان لایتناهی به تو داده. تو برگزیده خدا هستی.... همواره به یاد داشته باش که در روز آمدنت به دنیا ، هزازان حقیقت در صف مشتاقان ایستاده بودند و خداوند تو را از میان آن حقیقیت های مطلق انتخاب کرد تا رسالتی را بر تو عرضه دارد. او تو را شایسته ترین حقیقت دانست و تا در بهشت به استقبالت آمد و تو را یاد آور شد که رسالتت را انجام دهی. پس شاد باش .... تو منتخب خداوندی و نماینده او وتا رسالتت را به کمال نرسانی به سوی او باز نخواهی گشت. پس شتاب کن .... که وصال نزدیک است و خداوند، شادان، هم چنان کنار در بهشت به انتظارت ایستاده.... پرنده در صدای خوشش رنج و درد و ماتم نیست پرنده اهل شکوه و اهل گلایه و غم نیست و خوش به حال هوایش و خوش به حال دلش و خوش به حال پرنده که مثل آدم نیست خدایا تنهایم خدایا، تنهایم، گفتنی های زیادی بر دلم موج می زند، قلبی محرم ندارم که برایش بازگو کنم. غم ها و دردها بر دلم انباشته می شود ، ولی کسی نیست که آن ها را شماره کند.مدام در آتش سوزان می سوزم، هرکس که به من نزدیک شود ، وجودش به آتش کشیده می شود. قلب شکسته و دیوانه مرا کسی تحمل نمی کند. روح سرکش و بلند پرواز مرا کسی همراهی نمی نماید. آه ... می خواستم که انبان درد و غم خود را که ارزشمند ترین سرمایه من است بر دوش بکشم و یکه و تنها سر به بیابان فنا بگذارم و به سوی سرنوشت خویش به راه افتم، خوش داشتم که سرمایه درد و غم را به خدا بزرگ عرضه کنم و از همه افتخارات مقدس نزد او فخر بفروشم. خدایا، مرا از خود و از همه وابستگی های به خود آزاد کن . آن قدر علو طبع به من عطا فرما که دیگر احتیاجی به انبان افتخار نداشته باشم . آن قدر مرا متواضع کن که برای کسب امتیازات بیش تر با خدای خود به محاسبه و تجارت برنخیزم. آنچنان روحم را تسخیر کن که دیگر خودی در کار نباشد. گوشه ای از نیایش های شهید دکتر مصطفی چمران سلام این دفعه میخوام فضای وبلاگم را تغییر بدهم ویه شعر طنز بگذارم این شعر حال و هوای سلمانی ای که پدر بزرگ یا پدر پدربزرگ های ما می رفتند رو توصیف میکنه که خوندنش خالی از لطف نیست. پسرهای این دوره زمونه را تصور کنیم در همچنین سلمانی ای .... به نظرشما چه مدلی مناسبتره؟؟!!! سلمانی بهر اصلاح صورت پر خویش رفتـــه بـودم دکـان سـلمـانـی چشم بـد دور دکـه ای دیـدم از سیاهی چو شام ظلمانی سـقف دکـان بـحـال افـتـادن در و دیوار رو به ویرانی یک طرف عکـس مجـلس مختار یک طرف عکس مسلم و هانی یک طرف عکس رستم دستان یکـسـو افـراسـیـاب تـورانـی دو سه تن مشتری در آن حفره مجتـمـع گـشته همچو زندانی پیرمردی گرفته تیغ بدست همچو جـلاد عهد سامانی نوبت من رسـیـد و بنشسـتم زیر دستش بصد پریشانی لنـگـی انـداخـت دور گـردن مـن چون رسن بر گلوی یک جانی انـدر آئـینـه عکــس خـود دیــدم خارج از شکل و وضع انسانی چشما چپ ، دهن کج و کوله چـهـره چـون گیـوه سینجانی گفت برگو سرت چه فرم زنم بابـلـی ، آملـی ، خـراسانـی گفتمش هر چه میل سرکار است هـر طـریـقـی صـلاح میـدانی گفت شغل تو چیست؟ گفتم من شاعـرم شـهره در سخندانی گفت اری همین هنر کافیست از بـــرای نژاد ایــــرانـی دست بر شانه برد و شد مشغول در سـر مـن بشـانـه گـردانـی چند موئـی کـه داشـتم بـر سـر همه را ریخت روی پیشانی گفت این فـرم بـوده از اول سر میرزا حبیب خا قانی پس از آن زد بسمت چپ مویم گفت این هـم کـلیم کـاشـانـی بسوی راست برد و باخنـده گفت اینست فرم خاقانی پش به بالا نشاند مویم وگفت بـارک الله عبـیـد زاکـانی بعد از آن ریخت جمله را درهم گـفت اینهم حسین قلی خانی تیغ را بر گرفت و مشتی موی از سـر مـن بـزد به آسانی گفـت حقا که شـد قیافـه تـو مثل یک مشهدی نوغانی روز آدیـنـه ســر تـراشـیـدن مستحب است در مسلمانی این بار که از زیر داربست انگور و ماه برمی گردی دستمالی بیاور هیچ می دانستی مهربانی ام دارد خاک می خورد؟ یا هیچ می دانستی دوستت که دارم زیباتری؟ زمانه زمانه ای که درش گیر افتادیم زمونه ای که مال من وشماست حرف زدن از زمان و زمونه تو روزگاری که همه در گیر بیشتر نفس کشیدنو ، ادا در آوردنند ..... سخته اما زمانه هرچقدر بد، هر چقدر خوب بخشی از وجود ماست اگر از اون درست استفاده کنیم همه چیز درست پیش میره اما اگر نتونیم بفهمیمش ما رو جا میگزاره و خودشو میسپاره ...دست دنیایی که با زمانه تغییر می کنه ... تا همه بگن عجب دوره زمونه ای شده عجب شدن این دوره زمونه ... دست دنیا نیست ....دست آدمای عجیبه دنیاست که خودشون به تنهایی جز عجایت خلقت به حساب میاند زمونه بی رحم نیست زمونه غریب نمیتونه باشه زمونه بد نمی شه....زمونه سخت نیست این آدمای عجیب هستند که زمونه ی عجیبو می سازند آدمای غریب کش هستند که زمونه غریبو می سازند این آدمای بد هستند که زمونه بدی ساختند وقتی حق کسی را می خوری وقتی می بینی و ندیده می گیری وقتی سئوال نمی کنی وقتی به دنبال نفس های روزانه ات میری وقتی همسایه ها رو نمی بینی وقتی مادر و پدر رو قدیمی فرض می کنی وقتی این وقتیا زیاد می شه زمونه بد می شه ... عجیب می شه ... غریب می شه وقتی که گرفتار میشی تو زمونه ای که خودت برای خودت ساختی دنیا همون دنیا است ... زمونه هم همونه با این تفاوت که من و شما از زمونه رشد آدمیت و انسانیت جا می مونی و نمی تونی خودت را به سرعت زمان برسونی این طوری میشه که باید فریاد بزنی . خوشا به حال... کلاغهای... قیل و قال پرست شایسته نیست در عبور باد من جا بمانم و تو را نبینم شایسته نیست که راز گل سرخ را بدانم که در دستان سیراب آب است و باز تو را نبینم شایسته نیست این افق بیگران را تماشا کنم و تو را نبینم اما لطفی کن و تو مرا ببین که به نگاه پر تلالو تو محتاجم محتاجم ای ستاره ، ای ستاره غریب ما اگر ز خاطر خــــــــــــدا نرفته ام پــس چــــرا به داد مـا نـمی رســـد؟ ما صدا گریه مان به آسمان رسید از خدا چرا صدا نمی رسد؟ ساده ترین و آسان ترین ها آسان ترین راه آشنایی ، یک سلام است ولی گرم و صمیمی آسان ترین راه عذر خواهی عدم تکرار اشتباه قبلی است . آسان ترین راه ابراز عشق، به زبان آوردن آن است. آسان ترین راه رسیدن به هدف خط مستقیم است. آسان ترین راه پول در آوردن آن است که همواره در کارت رعایت انصاف را بکنی. آسان ترین راه احترام ، اجتناب از گزافه گویی و گنده گویی است. آسان ترین راه جلب محبت آن است که تو نیز متقابلا عشق بورزی و محبت کنی. آسان ترین راه مبازره با مشکلات روبه رو شدن با آن هاست نه فرار. آسان ترین راه رسیدن به آرامش آن است که سالم و بی غل و غش زندگی کنی. آسان ترین دوستی همیشه بهترین دوستی نیست، این را به خاطر بسپار. آسان ترین بحث، بحث درباره چیزهای خوب و امیدوار کننده است. آسانترین بُرد، آن است که خود را از پیش بازنده ندانی. ساده ترین خوب زیستن، ساده زیستن است. آسان ترین دوری از گناه آن است که همیشه بدانی چیزی به نام وجدان داری. ساده ترین و در عین حال با ارزش ترین عشق، بی ریاترین آن است. آسان ترین راه بودن، آن است که حس بودن همیشه در وجودت شعله ور باشد. آسان ترین راحت بودن آن است که خودت را همان طور که هستی بپذیری و در همه حال خودت باشی. و بالاخره ساده ترین راه خوشبخت زیستن آن است که همان طور که برای خودت ارزش قایلی برای دیگران نیز ارزش قایل شوی بدون توجه به موقعیت طرف مقابل. حالا کمی مکث کنید و ببینید به همین راحتی می توانید آسان و ساده روزگار را به خوشی سپری کنید باز محرم آمد باز محرم و خیمه های عزاداری محرم و سیاه پوشی محرم و دسته های سینه زنی محرم و تکرار نام حسین(ع) محرم و تکرار نام ابو الفضل محرم و....... باز هم تکرار ..... مثل سالهای پیش اما هنوز هم کسی به تمام عشق او در زمزمه اش در عرفات پی نبرده است هنوز هم صدای پای اسب مسلم در کوچه پس کوچه های کوفه به گوش می رسد کجایی ای فرستاده حسین که ببینی با مولایت چه کردند و ببینی اکنون چه می کنند هنوز هم صدای "هل من ناصر ینصرونی" به گوش می رسد آری هنوز هم حسین(ع) غریب کربلاست ------------------------------------------------------ حسین (ع) بیشتر از آب ، تشنه لبیک بود، افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگ ترین دردش را بی آبی نامیدند. شریعتی باد سرد خزانی گلبرگهای گل مریم را به آهستگی تکان داد مریم ناله کنان خبر دوری خود ر ا همراه باد خزانی بگوش بلبل شیدا آن عاشق مهجور فرستاد، پرنده زیبا با دل کوچک و پر از طپش خود جسم نحیف بی رمقش ر ا به مریم رساند ناله و زاری آغاز کرد: که ای جفا پیشه این چه وقت دوری کردن است ؟ من چگونه درد هجران ترا می توانم تحمل کنم؟ بیچاره «گل مریم» شبنم خزانی را از دیده فرو بارید و به دلداری از بلبل شیدا پرداخت و گفت: هنوز چند صباحی از وقت وصال باقی است و تو می توانی دمی کوتاه از مصاحبت من لذت بری؟ دقایقی چند نگذشته بود که باغبان پیر با صورت چروکیده و ابروان سفید پرپشت در حالیکه از شدت تاثر چین و چروک صورتش دو چندان شده بود زمزمه کنان پیش آمد و در حالیکه کارد تیز بران خود را در برابر دیدگان دریده و اشک آلود عاشق ، برگردن ظریف معشوقه گذاشته بود پاسخ داد: عمر تو با سپری شدن فصل بهار پایان پذیرفته من تاب و توان ندارم که مرگ تدریجی ترا تماشا کنم به این جهت از گلستان خزان شده دورت میکنم و از معشوقت جدا می نمایم و به کسی که میخواهد ترا به دخترک زینا رخ شوخ چشمی هدیه کند تسلیم میکنم! باغبان دسته گل مریم ر ابمن داد هنوز در فراق بلبل ، شبنم های خزانی از چهره زیبای گل، بر دستهای من میچکد و مرا بیاد اشکهای گرمی که شبی او از دیدگان زیبایش افشانده بود می افکند ! نگاهی به گلستان کردم باغبان پیر در آن دور دست ها مشغول کندن چاله کوچکی بود و با خود میگفت : ای بلبل زیبا ای عاشق بیچاره تو نیز در دل خاک سرد، مانند هزاران عاشق دیگر بخواب ابدی فرورفتی!!!! ...................................................... در خیابانی شلوغ پیدات کردم مثل سکه ای میان جووی. گاهی عشق، به همین ساده گی اتفاق می افتد! زنی پسرش به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند. بنابراین زن دعا می کر د که او سالم به خایه باز گردد. این زن هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و آن را پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بردارد. هر روز مردی گوژپشت از آنجا می گذشت و نان را برمی داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت: « کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما بازمی گردد.» این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژپشت ناراحت و رنجیده شد. او به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد. نمی دانم منظورش چیسیت. یک روز که زن از گفته های مرد گوژپشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود. بنابراین نان او را زهرآلود کرد و آن را با دستهایی لرزان پشت پنجره گذاشت اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژپشت پخت. مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت. آن شب در خانه به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاره بود. او گرسنه، تشنه و خسته بود. در حالی که به مادرش نگاه می کرد گفت: -مادر اگر معجره نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم. ناگهان رهگذری گوژپشت را دیدم که به سراغم آمد. از او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز می خورم. امروز آن را به تو می دهم، زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری . به این ترتیب زن معنای سخنان روزانه مرد گوژپشت را دریافت: «هر کار پلیدی که انجام دهید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد.» دیشب باران قرار با پنجره داشت روبوسی آبدار با پنجره داشت یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد چک چک، چک چک ... چکار با پنجره داشت؟ قیصر امین پور
می دانستم که زمین به عروسی زیبا می ماند که برای افزودن به زیبایی اش، به زیور آلات مصنوعی نیازی ندارد. زمین به جامه ی سبز مرغزارانش، به ماسه های طلایی سواحلش و به سنگهای پر بهای کوهستان هایش راضی است.
من شنيدم جويباری مويه می کرد، مانند بيوه ای که بر مصيبت مرگ فرزند خويش شيون می کند، پرسيدم: " چرا می گريی ای جويبار پاکيزه ی من؟".
درختان شعری هستند که زمين بر صفحه ی آسمان می نویسد. ما درختان را می اندازیم و از آنها کاغذهایی می سازیم تا بی چیزی خویش را بر آنها ثبت کنیم.
که هستی ای زمين، و چه هستی؟ 

حالم اصلا خوش نيست ...
چند روزي ست كه احساس غريبي دارم ...
حس آن گمشده اي ...
كه به دنبال خودش مي گردد ...
حس آن ماهي در تنگ بلور ...
كه در انديشۀ دريايي خود غوطه ور است ...
و فقط مي دانم..
جاي من اينجا نيست ...
حالم اصلا خوش نیست...
![]()

![]()
![]()


| Design By : Night Skin |


